
به گزارش خبرگزاری رشد؛ طالبان از کوه آمدند و چیزی برای از دست دادن نداشتند. حالا در کاخ نشستهاند؛ خانههای مجلل، موترهای گران، پول بادآورده، ازدواجهای متعدد و امکاناتی که روزی خوابش را هم نمیدیدند.
همین دارایی، ترس را در دلشان کاشته است: ترس از اینکه مبادا کاخ شیشهایشان با یک سنگ بشکند. طالبان حالا بهجای جنگ، دنبال زن، پول، بلندمنزل، موتر و جمعآوری امکانات است.
سران این گروه دوست ندارند جنگ شود، چون میدانند در آن صورت همهی آنچه را جمع کردهاند، از دست میدهند.
اما این کاخ از همان آغاز بر پایهای ننگین بنا شد: معاملهی دوحه. طالبان به قدرت نرسیدند؛ به قدرت «خریده» شدند. در ۲۹ فوریه ۲۰۲۰، آمریکا و طالبان توافقی امضا کردند که دولت افغانستان در آن هیچ نقشی نداشت و حتی بر سر میز حاضر نبود.
در بخشی از این معامله، پنج هزار زندانی طالبان آزاد شدند؛ همان زندانیانی که بعدها هستهی پیشروی را تشکیل دادند. بسیاری از افغانها این توافق را نه صلح، که «تسلیم در برابر طالبان» میدانند. کارشناسان، از جمله فرمانده پیشین سنتکام، توافق دوحه را عامل اصلی فروپاشی جمهوریت خواندند.
وقتی ارتش افغانستان فروپاشید، طالبان بدون نیاز به جنگ رویاروی، شهرها را یکی پس از دیگری تصرف کردند. یعنی پیروزیشان را نه در سنگر، که پشت میز معامله به دست آوردند؛ معاملهای که ننگش تا همیشه بر پیشانی این گروه باقی خواهد ماند.
فساد در ساختار طالبان نه یک استثنا، بلکه یک روش حکومتداری است. گمرکها، معادن، قراردادها، کمکها و زمینهای دولتی بهجای حساب شفاف، میان شبکههای وفاداری تقسیم میشود.
انتصابها بر اساس لیاقت نیست، بر اساس نسبت، قوم، حلقه و اطاعت است. کابل و قندهار، تندرو و عملگرا، هر کدام سهم خود را از قدرت و پول میخواهند. در پایینتر، پوسته های تلاشی، رشوه، اخاذی، قاچاق و سوءاستفاده از کمکها روزمره شده است.
پول بادآورده نه به خدمات عمومی، که به خرید سکوت، تقویت وفاداری و نمایش قدرت تبدیل میشود. این فساد چنان گسترده و بیپرده شده که حتی برخی مسوولان جمهوریت را در مقایسه، «سفیدگردن» نشان میدهد. این سخن به معنای تبرئهی جمهوریت نیست؛ اما وقتی زراندوزی طالبان از خطوط شناختهشده هم فراتر میرود، ناچار مقایسه شکل میگیرد.
تبعیض، ستون دوم این کاخ است. طالبان قدرت را در انحصار یک حلقهی بسته نگه داشتهاند. زنان را از آموزش، کار و زندگی عمومی حذف کردهاند. اقوام و مذاهب را به حاشیه راندهاند. زبان، هویت و مطالبات بخشهایی از جامعه نادیده گرفته میشود. بازگشتکنندگان و آوارگان داخلی، بیحمایت و بیصدایند.
در چنین ساختاری، شهروند به «رعیت» تبدیل میشود و رضایت، جای خود را به ترس میدهد. تبعیض، فساد را آسانتر میکند و فساد، تبعیض را عمیقتر؛ چون ثروت و قدرت میان همان حلقهی محدود میچرخد.
طالبان قبلاً «شورشیِ بیچیز» بود؛ حالا «مالکِ همهچیز» است. شورشیِ بیچیز چیزی برای از دست دادن ندارد، مالکِ همهچیز دارایی دارد و از جنگ میترسد، چون جنگ آن دارایی را میسوزاند.
به همین دلیل سران طالبان، برخلاف تبلیغات «شجاعت» و «جنگجویی»، در عمل محتاط و معاملهگر شدهاند. جنگجو و نترس بودن طالبان چیزی جز تبلیغات و شعار عوام فریبی بیش نیست.
آنها در میدان، بیشتر با کمین، پوسته های تلاشی، فشار بر غیرنظامیان و نمایش قدرت کار میکنند تا با جنگ رویاروی. هر جا مقاومت جدی و خطر واقعی بوده، طالبان ترجیح دادهاند عقب بنشینند، معامله کنند یا سکوت اختیار کنند.
داستان «فاتح» و «شجاع» را برای مصرف داخلی میسرایند، اما رفتارشان نشان میدهد که بیشتر از هر چیز از شکستن کاخ شیشهایشان میترسند. طالبان بزدل، جبن و ترسو است و در لحظهی خطر، معامله را بر مقاومت ترجیح میدهد.
طالبان از همه بیشتر از جنگ میترسد؛ چون میداند جنگ، کاخ، مال و فسادهایش را یکجا از دست میدهد. کشورهای همسایه هم راه فرار را به رویشان بستهاند؛ راهی برای گریز ندارند و اگر جنگ شود، ناچارند در همان جا کشته یا گرفتار شوند. به همین دلیل از همه بیشتر نگران و ترسزدهاند.
کاخ شیشهای طالبان با شیشهی بیشتر محکم نمیشود. تا وقتی بهجای مشارکت، انحصار؛ بهجای شمول، تبعیض؛ و بهجای رضایت، ترس و فساد را انتخاب میکند، هر سنگ کوچکی میتواند پایانش باشد.
ریشه مردمی، تنها سمنت است که کاخ را نگه میدارد؛ و طالبان هنوز آن را ندارد.
