طالبان در شمال بیشتر شبیه یک لشکر قبیله ای عمل کرده اند

شماری از کارشناسان وقتی در رسانهها صحبت میکنند یکی از نشانههای عدمِ پایداری حکومتِ طالبان را انعطافناپذیری شان در برابر مطالبات جامعه جهانی و عدم به رسمیتشناسی شان از سوی کشورهای منطقه و جهان میدانند.
در اینکه تندروی و انعطافناپذیری این گروه، تعامل جهان با آنها را دشوارتر ساخته و روند سرنگونی و زوال شان را تسریع خواهد کرد، تردیدی نیست. اما این مهمترین نشانهی فروپاشی احتمالی و قریبالوقوع امارت طالبان نیست. مهمترین نشانه به باورِ من، برخورد اشغالگرانه طالبان با مردمِ شمال است. در دوسال گذشته دیده شد که طالبان در شمال به حیث لشکر قبیلهای عمل میکنند نه به عنوان حکومتِ مسوول.
یک حکومت مسوول، حکومتی که به بقا و دوام خود بیندیشد، نخستین اقدامش تلاش برای اعتمادسازی میان اقوام، راهاندازی آشتی ملی و التیامبخشی به زخمها و دردهای ناشی از بیدادگری و تبعیض است. چنین حکومتی کوشش میکند یکسری سیاستهایی را دنبال کند که همبستگی ملی را تقویت کرده و فاصلههایی را که از گذشته میان مردم و دولت وجود داشته است، کاهش دهد.
طالبان اما تا هنوز در برخورد با اقوامِ غیرپشتونی به عنوان یک لشکر قبیلهای عمل کردهاند. در گذشته در جوامع بشری، جنگهای قبیلهای بسیار به وفور وجود داشت. جنگهای قبیلهای، عبارت از تهاجم یک قبیله بر قبیله دیگر به قصد غارتگری یا انتقام صورت میگرفت. جنگجویان قبایلی وقتی سرزمین قبیلهی دیگری را تصرف میکردند، به چور و چپاول اموالِ مردم و غصب سرزمینهای آنان به عنوان چراگاه پرداخته و مابقی را به آتش میکشیدند.
چور و چپاول اساسا یکی از منابع اصلی درآمد قبیلهای بود و از طریق آن امرار معیشت مینمودند. به این جنگها «رزیه» نیز میگفتند. همانطوری که بلاشر میگوید: «رزیه گاه منحصر است به حمله چندمرد بدوی به گروهی یا کاروانی که از جماعات خود جدا افتاده اند، گاه به عکس، شامل مقدمات واقدامات وسیعی است که ممکن است حتی به فراهم آمدن چندین هزار جنگجو بینجامد وغرض از آن بدست آوردن چراگاه ها و چاه های تازه ای است که برای کوچ های فصلی آنان مناسب تر باشد.»
طالبان، گروهیاند که از میان قبایل دو سوی دیورند برخاستهاند. برخورد دوسالهی طالبان با مردم شمال و شمالشرق – از تخار تا سرپل و فاریاب و جوزجان – نشان میدهد که اینها نیز خود را یک لشکر قبیلهای میدانند که آمدهاند تا علاوه بر تسویه حسابهای قومی، سرزمینهای مردم شمال را چور و غصب کرده و آنان را کوچ اجباری بدهند. به طور نمونه؛ همین دیروز گزارشهایی در رسانهها منتشر شد مبنی بر اینکه ۳۰۰ تن کوچی با رمهها و دامهای خود بر خانههای مردم در قریهی «نوآباد سجانی» ولسوالی خواجه بهاءالدین ولایت تخار یورش برده و مردمان بومی را به زور از منطقه کوچ داده و خود در خانههای شان جابجا شدهاند.
این یک نمونهی از برخورد کذایی طالبان است، اما کسانی که گزارشهای رسانهای در دو سال اخیر را دنبال کرده باشند، حتما میدانند که در حکومت طالبان دهها مورد از کوچ اجباری مردم و غصب سرزمینهای شان توسط کوچیها و ناقلین در شمال و شمالشرق اتفاق افتاده است.
این نشاندهندهی آن است که طالبان خود را در قامت لشکر قبایل جنوب میبینند که آمدهاند تا در شمال آدم بکشند، بدزدند، بسوزانند، چور و چپاول کنند و بعد هر اتفاقی افتاد بیفتد.
چنین حکومتی نه تنها پایدار نیست، بلکه اساسا حکومت نیست، یک گروه است. یک گروه قبیلهای. این حکومت به زودی با شورشهای محلی و مردمی مواجه خواهد شد، اما ترسم از این است که عملکرد طالبان باعث گردد که شمال افغانستان به رواندا برای کوچیها و ناقلین مبدل گردد. نفرت قومی در روندا باعث شد که به دنبال سقوط هواپیمای حامل رییس جمهور وقت آن کشور، هوتوها و توتسیها با هم درگیر شوند. در جریان نسلکشی رواندا در سال ۱۹۹۴، ۸۰۰ هزار مرد و زن و کودک کشته و به ۲۰۰ تا ۵۰۰ هزار زن تجاوز جنسی شد.
من در اینجا خطر روانداییشدن شمال را برای دلسوزی به مردم ما تذکر دادم. حکومتها رفتنیاند، اما مردم نباید به حکومتها اجازه بدهند که با سیاستهای قومی خود زندگی مسالمتآمیز اقوام را در آینده ممتنع بسازند. این رسالت روشنفکران پشتون است که در زمینه نکوهش عملکرد طالبان پیشقدم شوند، اگر به بقای افغانستان میاندیشند.
