بیا تحویل بگیر

سال نو شیک و دریشی کرده در حالی که نیکتایی گلابی رنگ خود را نیز محکم بسته بود، به طرف آخر جاده در حرکت بود. در وسط جاده ناگهان یک پیرمرد مفلوک و ژنده پوش و به هم ریخته روبهرویش آمد. جوان دلش به این پیرمرد سوخت و فکر کرد گدا است و خواست تا پولی کف دست پیرمرد گذارد.
به محض اینکه پول را کف دست پیرمرد گذاشت، فریاد پیر بالا شد. اوهوی مه گدا نیستم. ۳۶۵ برابر از تو پیسهدارتر هستم. جوان با وارخطایی گفت اگه ایقه پیسه دار هستی چرا ایطو روزگارت خراب است. پیرمرد آهی از دل کشیده گفت، بچیش چرت نزن آخر سال تو هم همینطور خواهی شد.
جوان واخطا شد گفت تو کی هستی. پیرمرد جواب داد. مه سال کهنه هستم که میرم به سوی تمام شدن بیا تحویل بگیر زمان را. جوان با تردید بیشتر گفت پس چرا این طور شدی. سال کهنه با پوزخند گفت. تو نمیدانی انسانها چی به روزم آوردهاند. حال و روز من که این طور کردهاند حالا فکر کن سر خود شان چی آوردهاند. سال نو با وارخطایی گفت، پدر جان ترا قسم به تجربه یکسالهات کمی توضیح بده من چیکار کنم به روز شما گرفتار نشوم.
سال کهنه با تلخی گفت: هرچند هیچ گریزی از این وضعیت نداری ولی از من میشنوی طرف خاورمیانه، آسیای جنوب غربی، شمال افریقا و چند جای امریکا جنوبی نروی، سال نو گفت: خی چی رقم زمان در آن جا بگذرد. سال کهنه گفت، اصلا چرت نزن. در این جا کلا کسی متوجه گذر زمان نمیشود.
اصلا آنجا زمان نمیگذرد. باور کن در یک جایی به نام افغانستان بعضی مردم فکر میکنند که ظاهر شاه هنوز هم پادشاه است. سال نو گفت به من توصیه شد که به آدمهای که ریشهای بلند دارند نزدیک نشوم. سال کهنه با خنده گفت این مساله مال سالهای قبل بود، حالی همه چیز گد ود شده حتی بدون ریشها هم میتوانند خطرناک باشند.
خلاصه از هر کس به طرف تو خطر متصور است. رنگ از روی سال نو پرید. گفت پدر جان مره تیر سال نو را تحویل نمیگیرم. سال کهنه گفت دیگه دیر شده. عصای خود را انداخت به گردن سال نو و او را به طرف آخر کوچه راند. سال نوهم گریه کنان رفت که ۳۶۵ روز با آدمها سر کند.
