
امروز نهم اسد مصادف است با پانزدهمین سالگرد مرگ عبدالاحمد جاوید، پژوهشگر و ادبیاتشناس افغان متولد کابل که در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران مدرک دکترا گرفت و در سال ۱۹۷۲رئیس دانشگاه کابل شد. از جاوید آثار فراوانی بجا مانده است. او در سال ۲۰۰۲ در سن ۷۵ سالگی در لندن درگذشت.
زمان تحصیل من در دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه کابل مصادف بود با واپسین سالهای تدریس عبدالاحمد جاوید در این دانشکده. استاد چند بار در صنف ما مشغول تدریس شد. او مرد آراستهای بود. همیشه دریشی (کتوشلوار) میپوشید و نکتایی(کراوات) میزد. منتهی روزهایی که گرم میبود، نکتایی اش را اندکی باز میگذاشت. چهره شاد داشت. هیچگاه به یاد ندارم که استاد بر شاگردی یا همکاری قهر شده باشد.
درسنامه استاد در ذهنش بود. هیچگاه درسنامهای، کتابی و یادداشتی با خودش به صنف نمیآورد. وقتی برای اثبات مدعایی از شعر استمداد میجست، میگفتی هزاران شعر در یک مضمون از شاعران مختلف در حضورش صف بستهاند و هر یک در تقلای آنند که استاد آن را به عنوان نمونه ذکرش کند.
استاد جاوید معمولا ترجیح میداد که شکل خواندن و نوشتار برخی از واژههای دشوار را به ما بیاموزد. بعضی از کلماتی را که در نوشتن و یا تلفظ آن اختلاف وجود داشت یا غلطهای مشهور را توضیح میداد. تلاش داشت تا شاگردانش از چنین اشتباهاتی مبرا باشند. یک روز به یاد دارم که با تباشیر به روی تخته سیاه نوشت: “نورالله مرقده” و گفت: این جمله عربی را گاهی بر روی الواح قبور ملاحظه میکنید، این را چه میخوانید؟ یکی دو تن از همصنفی(همکلاسی)های ما آن را با ضم نون و سکون واو خواندند. بعد به من اشاره کرد. من آن را خواندم و معنی کردم. گفت بلی و به علامت تصدیق سر جنباند و توضیح جالبی در باره ترس بشر از تاریکی و این که چرا مسلمین میخواهند گور تاریک شان روشن باشد، ارایه کرد که هیچگاه فراموشم نمیشود.
گپهایی را که استاد میگفت یادداشت میکردیم. عادت نداشت نت(نوشته) بدهد. میگفت یگان چیزهایی که به نظرتان جالب میآید یاد داشت کنید. اما همه آنچه را استاد میگفت برای ما جالب بود. پس کوشش میکردیم که همه سخنان او را یادداشت کنیم. برخی جملات را از بس که تند مینوشتیم خوانده نمیشد و بعضی کلمات از نوشتن باز میماند و هنگامی که استاد از صنف رفته بود، دو سه تن گرد میآمدیم و یادداشتها را از روی همدیگر تکمیل میکردیم.
تازه خودم استاد مقرر شده بودم. در برنامه ماستری ادبیات ثبت نام کرده و مصروف نوشتن مقالهای شده بودم. یک روز یکی از اساتید برایم وظیفه سپرد که در باره رباعیسرایی و تاریخچه آن مقالهای بنویسم. رفته بودم به کتابخانه دانشگاه و در جستجوی مواد مرتبط به این موضوع بودم.
در بازگشت از کتابخانه استاد را بر سر راه دیدم که به سوی کتابخانه میرفت. از ایشان خواستم که در باره رباعی و رباعیسرایی برایم منابعی را معرفی کنند. استاد چند منبع را ذکر کرد و گفت که در همین موضوع مقالهای از یکی از استادان دانشگاه تهران در مجلهای به چاپ رسیده و ذکر کرد که این مجله را در کتابخانه خویش دارد. پس وعده گذاشتیم که یکی از روزها من به خانه استاد بروم و مجله را از ایشان بگیرم.
حدود ساعت ده یکی از روزها سراغ خانه استاد را گرفتم. منزل استاد در کوچه ریاست سابق پاسپورت بود. رفتم و درِ خانه استاد را زدم. استاد خودش در را باز کرد و با چهره گشاده گفت عجب وقت خوبی آمدی؟ گفتم چطور استاد، مزاحم نشده باشم. گفت: نه امروز ما و تو هم کیک و کلچه(کلوچه) خواهیم خورد. روز تولد یکی از دختران استاد بود. اینقدر فهمیدم که فرزند استاد صنف دهم مکتب بود.
در این برنامه همصنفیهای او و دوستانش خبر بودند. استاد چوکی خویش را در میانه دهلیز گذاشته بود و از مهمانان استقبال میکرد. محفل در باغچه خانه برگزار بود و دختران مصروف اجرای مراسم سالگشت بودند.
به هر صورت فهمیدند که مهمان ناخواندهای هم آمده است. پطنوسی(سینی) از چای و کیک و کلچه و شیرینیهای رنگارنگ برای ما در همان دهلیز آماده کردند. با توجه به برگزاری و ادامه محفل سالگره در این روز زود تر اجاز مرخصی گرفتم. استاد رفت و مجله مورد نظر را به زودی آورد. اینطور معلوم میشد که استاد جای مشخص همه کتب و مجلات را در ذهن خود داشت.
چون اشتیاق مرا در بازدید از کتابخانه درک کرده بود، گفت بیا کتابخانه را ببین. هرچند کتابخانه تاریک است. آن روز برق نبود. نخستین قفسههای کتابخانه را که در نزدیک روزنهای قرار داشت دیدم. قفسههای کتابخانه به هم نزدیک بود و تنها یک نفر میتوانست از میان آن بگذرد. اتاقهای دیگر تاریکتر بودند و این دیدار را گذاشتیم برای فرصتی دیگر که هرگز مساعد نشد. این کتابخانه که بعدها فهمیدم یکی از کتابخانههای مغتنم در کشور ما بوده که سرانجام در تاریکیهای جنگ و جدل در افغانستان نابود شد و تا اکنون سراغی از آن در دست نیست.
روزگاری فرا رسید که استاد ما مانند هزاران هموطن دیگر مجبور به ترک وطن شد. چند تن از استادان دیگر را که تواناییهایی همچون جاوید داشتند پی او رفتند. جاوید دیگر برنگشت و دانشکده ادبیات جاودانه بیجاوید شد.
با خبر درگذشت استاد، مات و مبهوت شده بودیم. دیگر کاری از دست مان بر نمیآمد جز این که یاد و خاطرات او را زنده نگهداریم. خوشبختانه فرزند استاد دکتر اخشید جاوید در جمعآوری و چاپ آثار ایشان همت گماشت و تا جایی که ممکن بود نبشتههای شان را جمع آورده و نشر کرد. از این مجموعه رساله “کابل در آیینه تاریخ” را که شهرداری کابل چاپ و نشر آن را به عهده گرفته بود به من محول شد. این کتاب به کوشش بنده در هزار شماره توفیق چاپ یافت و دکتر موسوی بر آن خاطره زیر را نوشته است:
“پس از جشن بزرگداشت داکتر جاوید در دانشگاه لندن که یک سال پیش از خاموشی او بود، روزی در منزل ایشان در حالی که به من تکیه کرده بود و دستی بر عصا و دستی بر بازوی من راه میرفت، ناگهان بسیار به سادگی بازویم را به رسم جلب توجه فشرد و گفت: من به تو یک وصیت دارم و آن این که رسالههای بامیان و کابل را حتما باید چاپ کنی. و من گفتم حتما استاد حتما. شش ماه بعد که دردناکانه من در کانادا بودم، خبر خاموشی استاد را شنیدم. اینک کتاب کابل در آیینه تاریخ به همت استاد ساکایی اقبال چاپ و نشر می یابد، احساس میکنم که یکی از وصیتهای آن زنده یاد تحقق مییابد. باشد که روزی رساله ‘بامیان در باستان و در داستان ‘ نیز از چاپ بیرون آید.”
این خاطره مرا واداشت تا رساله دیگر استاد در باره بامیان را دستیاب و آماده چاپ کنم تا آخرین آرزوی استاد بزرگ مان برآورده شود. باید تذکر بدهم که در این دو رساله نکاتی وجود دارد که جز استاد جاوید دیگر کسی آن را نمیدانسته است.
منبع: بی بی سی
