روایت یک زخمخورده از جنگ و اعتیاد

مجید محمدی مترجم پیشین نیروهای خارجی، چندی است که صبح با دشنام رهگذران از خواب بیدار میشود. روز گدایی میکند و شب پس از تزریق شیشه به رگهایش، با سگهای ولگرد زیر درخت میخوابد.
این مرد جوان سی ساله، ماستریاش را از رشتۀ انجینری از دانشگاه آزاد هند گرفته و بر پنج زبان فارسی، هندی، انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی مسلط است.
هنگامی که او را در زیر یک پتو و در کنار جمعی از معتادان به مواد مخدر دیدم، در حال کشیدن هیرویین بود. از سر و وضع و طرز صحبت کردن محمدی مشخص بود که او یک معتاد عادی نیست و مواد مخدر وی را به این روز کشانده است.
با اصرار فراوان، محمدی قبول کرد که با من همسخن شود و به این پرسش که چه چیزی سبب شده تا به این روز بیافتد، پاسخ دهد. محمدی میگوید، سه سال است که از هرات گریخته و در کابل کارتنخوابی میکند. دلیل ترک شهر اصلیاش اما نه رسوایی مالی، نه ارتکاب قتل و نه هم رسوایی اخلاقی است؛ بلکه این شرم و سرافکندهگی است که سبب شده تا شهر و دیارش را برای همیشه ترک کرده و به ناکجاآباد سفر کند.
اما به گفتۀ خودش، او نه از سر شوق و تفریح و نه به خاطر «دوست ناباب» بلکه پس از آن به اعتیاد روی آورد که خانواده اش به دست طالبان شیندند سلاخی شدند. محمدی میگوید که تمامی اعضای خانواده اش ـ به جز خواهر کوچکش ـ به خاطر این که وی برای نیروهای خارجی مستقر در افغانستان کار میکرده، سرزده شده اند.
خواهر محمدی با دیدن صحنۀ سربریده شدن پنج تن از عزیزانش، به جنون حاد مبتلا شده و به مدت یکسال در شفاخانۀ امرجنسی کابل بستری میشود.
پس از این رویداد، محمدی کنترلش را از کف میدهد و با کمال ناامیدی و نفرت از زندهگی، به مواد مخدر روی میآورد. وی میگوید، چون موفق نشده درد از دست دادن خانوادهاش را تحمل کند، از مواد به عنوان تسکین دهندۀ دردهایش استفاده کرده است.
درد این جوان زخمخورده تنها از جنگ و طالب جنگطلب نیست. نفرتی که در چشمان شهروندان حلقه زده، دشنامی که هر روز گوشهای محمدی را میآزارد و زندهگی سگییی که در زیر پلها و در پناه درختان میگذرد، اندک روزنههای امید را نیز بر روی وی بسته است.
این مرد تیرهبخت میخواهد مواد مخدر را ترک کند و دوباره به زندهگی برگردد؛ پیش خواهرش و شهری که با آن خاطرهها دارد؛ اما هنگامی که رفتارها و گفتارهای مردم را میبیند، چراغ امید و انگیزه در دلش خاموش میشود. دوباره این پودر سفید و آن پل سیاه او را فرامیخواند و در خود غرق میکند.
وحیده فیضی
