شر «لوی» به اسم حکمتیار

گلبدین حکمتیار گفته است که «حق هر قوم لوی پکتیا (پکتیای بزرگ) باید از ولایتهای کوچکی مانند بامیان، دایکندی و حتا پنجشیر بیشتر باشد.» این گفته حکمتیار واکنشهایی را برانگیخت. داکتر عبدالله آن را «تفرقهبرانگیز» خواند، اما بدون آن که نامی از حکمتیار برده باشد. بدون شک این سخن تفرقهانگیز و تعصبآمیز است؛ اما آیا حزب و همفکران او نیز نگران تفرقه و تعصب اند؟ نهخیر. حکمتیار در چارچوب فکریای میاندیشد که مطابق آن، هرگونه تجدید نظر در حرمتگزاری و توزیع منابع، شر است. ممکن بعضی چنین فکر کند که حکمتیار با سالها فرار و زندهگی در مغارهها و زیر محافظت استخبارات خارجی، با مأموریت خاصی به افغانستان برگشته است، و مأموریت دارد تفرقه اندازد. ولی واقعیت این است که حکمتیار واقعاً معتقد است که «هر قوم لوی پکتیا» باید بیشتر از ولایتهای «کوچک» بامیان، دایکندی و پنجشیر، سهم در قدرت و مزیتهای اجتماعی- اقتصادی- فرهنگی داشته باشد. این تفکر ریشه در یک دوالیسم (دوگانهانگاری متضاد) تاریخی دارد که صورت تعدیل یافته آن دوالیسم بزرگ/ کوچک است، ولی در اصل بر بنیاد دوالیسم همه/ هیچ در تاریخ افغانستان استوار است. به عبارت دیگر، دینامیسم تاریخی دولتسازی و مدیریت داخلی، اینگونه بود که عدهای برای همیشه «لوی» اند و یک تعداد دیگر، یا کوچک اند و یا هیچ. این دوالیسم اساس حافظه جمعی را برساخته است و بدون این دوالیسم، حافظه جمعی در تاریخ افغانستان فرو میپاشد. حکمتیار، خود حامی و بخشی از این حافظه جمعی است. اما اینکه حافظه جمعی چه نقشی در طرز فکر آدمها دارد، شرح میدهم:
سالها قبل، من مشغول درک حافظه جمعی در کنش و واکنشهای اجتماعی- سیاسی بودم. حافظه جمعی نه به این معنا که یک گروه اجتماعی بعضی وقایع تاریخی را به یاد دارند و به آن اقتدا میکنند؛ همچنان، حافظه جمعی نه به معنای سمبولیسم معنایی یا اقتدا به توتمها و محافل اتنو- آئینی؛ بلکه، به معنای درک پیچیدهتری که بر اساس آن بتوان طرز فکر و نوعیت کنش ارتباطی افراد و گروهها نسبت به همدیگر را تشخیص داد. در این برداشت، حافظه جمعی، تنها واکنشهای گروهی نسبت به حوادث خاص تاریخی نیست، بلکه خود واقعیت تاریخ و روایت معطوف به آن است که سبب ایجاد نورمهای رفتاری- سیاسی شده است. شاید معروفترین و از اولین نظریهپردازان حافظه جمعی، موریس هولباخ باشد که با کتاب معروف خود «در باب حافظه جمعی» مشهور شد. خلاصه سخن هولباخ این است که در مورد وقایع یا امر گذشته، نمیتوان بدون یک گفتمان فکر کرد. با وجود ظاهر ساده، اما این ایده هولباخ به قدر کافی پیچیده است.
امر گذشته، حاوی گفتمانی مربوط به خود در زمان گذشته است که در اکنون تداوم یافته است؛ و این گفتمان، تداوم فکری و یک گرهگاه وصلت میان اکنون و گذشته است. هرگاه اگر کسی بخواهد خلاف آن فکر کند، بدون شالودهشکنی این گفتمان، فکر متفاوت در مورد امر گذشته محال است (فیلسوفان پست مدرن در این مورد زیاد سخن گفتهاند که مجال اشاره به آنها نیست). خلاصه سخن این است که ماشین حافظه جمعی، در حقیقت روایتها و گفتمانهایی اند که بر محور امر گذشته بنا شده و تا اکنون تداوم یافتهاند. این صورتبندی به ما کمک میکند تا دریابیم چرا انسانها به صورت مستمر به گونهای فکر میکنند که در دنیای واقع سبب شر مزید است. به عبارتی دیگر، این فکر معطوف به مسوولیتاندیشی به مثابه یک امر فراگیر که مصلحت عموم در آن رعایت شود نیست؛ بلکه سبب تداوم و بقای موجودیت خود است. برای فهم سادهتر، بگذارید داستانی نقل کنم:
چند ماه قبل در شمالشرقی آسترالیا یک زن ۷۹ساله مفقود شد و پس از مدتی مأموران نجات یک کروکودیل بزرگی را در دام انداختند و تشخیص دادند که بعضی استخوانهای آن پیره زن هنوز در شکم این کروکودیل غولپیکر است. اما نکته جالب داستان این است که خانواده آن زن ۷۹ ساله فوراً از مسوولان خواست تا به کروکودیل آسیبی نرسانند؛ چون کروکودیل «مسوول کروکودیل بودن خود نیست.» اساس فلسفی این اعلامیه این است که کروکودیل جرمی را مرتکب نشده است؛ چون اصولاً آگاهیای از عمل و مناسبتهایی که جرم و کیفر را معنادار میسازد، ندارد. کروکودیل اگر زندهجانی را نخورد، نمیتواند زنده بماند و لابد نمیتواند به اسب و یا کدام پرنده استحاله موجودیت کند. این تحلیل معصومانه از وضعیت یک کروکودیل، واقعی است. اما این فلسفه در سالهای اخیر، در مورد گروههای تروریستیای مثل طالبان و حزب اسلامی از مجاری حکومت افغانستان رونق یافته بود. همهی جرم و جنایت به گردن پاکستان ریخته میشد (بدون شک که پاکستان حامی این گروهها بود و هست) و به گونهای از خود این گروه سلب مسوولیت جرمی صورت میگرفت و هنوز چنین است.
در حالی که اگر طالبان به پروسه صلح خیالی حکومت بپوندند نیز طرز فکرشان تغییر نمیکند؛ همانگونه که از حکمتیار تغییر نکرد. بگذریم. حالا این که پکتیا «لوی» است و چندین ولایت دیگر اگر با هم جمع شوند، باز هم به یکی از اجزای آن «لوی» نمیرسند، طرز فکری است که تاریخی بلند دارد و اساساً برخاسته از حافظه جمعیای است که به واسطه گفتمانی مشخصی تداوم یافته، و دنیای امروز ما را صورتبندی میکند. این فکر نه تنها زنده است، بلکه در سیاست عملی در بسیجهای جمعی به کار برده میشود. بحث اما این است که اشخاصی مثل حکمتیار کروکودیلهایی نیستند که بر حسب غریزه چنین عمل کنند؛ بلکه براساس گفتمانی که روزگاری یک رژیم حقیقت را تعریف میکرده است و غریزه تاریخیای را شکل میداده است، سخن میگوید. در این رژیم حقیقت، مسوولیت مصلحت جمعی نیست، صلح نیست، تغییر نیست، بلکه هدف پیروزی و سلطه در یک دشمنی جمعی است. حقیقت در این گفتمان آن است که کوروکودیل در هر شرایطی باید کروکودیل باشد، غیر از این نمیتواند تصور شود؛ هر تحولی ممکن است خطر ایجاد کند. او تابع این رژیم حقیقت است که در سنگفرش یک گفتمان تاریخی نهفته است. اگر هم، همهی ما کروکودیلهای وحشیای بیش نباشیم، دلیل اساسی آن یک رژیم حقیقت برخاسته از گفتمانی کروکودیلپرور است که در گذشته تاریخی ما شکل گرفته و برای ما چنین تفکری را القا میکند؛ بدون آنکه مسوولیتی در دامن آن زاده شود.
برای همین، حکمتیار و بسیاریهای دیگر، فکر میکنند که عدهای «لوی» اند و عدهای دیگر نه تنها که لوی نیستند، بلکه اساساً موجودات زایدی هستند که نباید باشند. ممکن عدهای از ما بدانیم که این طرز تفکر فاشیستی و طردگرایانه است؛ افغانستان با این طرز تفکر آیندهای نخواهد داشت؛ از این طرز تفکر بوی جنایت و بیرحمی به مشام میرسد؛ اما ممکن برای ما اصلاً جدی نباشد اینکه این تفکر ریشه در یک حافظه تاریخی دارد که سوار بر گفتمانی است که از سنگفرش وقایع گذشته برخاسته است. ولی سکوت و مماشات در برابر این تفکر، نه تنها که حکایت از مسوولیتگریزی است، بلکه در واقع آرزوی قدمزدن بر آن سنگفرشهای مرده را نیز نشان میدهد. این غمانگیز است؛ اما غمانگیزتر این است که برحسب حافظه و تفکر تاریخی، توافق کردهایم که مسوول کروکودیلبودن خود نباشیم. حکمتیار چنین است، اما ما او را بیشتر این چنین کردهایم.
نویسنده: عباس فراسو، پژوهشگر در دانشگاه کنبرا
