صلح با طالبان؛ امری محال؟

کشتار وسیع مردم ملکی از سوی طالبان موجی از عصبانیت و خشم را در کشور به وجود آورده است و تحت چنین جوی کاخ سفید و ارگ ریاست جمهوری به صراحت میگویند که دیگر چیزی به نام صلح با طالبان ممکن نیست. دونالد ترمپ، رییس جمهور امریکا میگوید که وقتی طالبان چپ و راست مردم عادی را میکشند، بیش از این صلح و گفتگو معنایی ندارد. ارگ نیز میگوید که پس از این باید صلح را در میدان جنگ به دست آورد. یعنی صلح تنها پس از شکست نظامی طالبان ممکن است.
اظهارات آقای ترمپ برخلاف استراتژی جدید این کشور برای افغانستان است که هدف از فشارهای نظامی امریکا را وادار کردن طالبان به مذاکره و صلح میداند. آن طور که معلوم است آقای غنی نیز یک شبه صلح با طالبان را یک موضوع پایان یافته تلقی کرده و از انتقامگیری سخن میزند. این در حالی است که هنوز دفتر سیاسی طالبان در قطر بسته نشده است، اسیران برجستهی طالب با آن که جنایتهای محرزشان اعدام نشدهاند. انتقامگیری در حرف معنایی ندارد بلکه باید همان زهری را به حلق طالبان و حامیان پاکستانیشان ریخت که در یک دهه گذشته به کام مردم افغانستان ریختهاند. موجودیت دفتر قطر به خوبی نشان میدهد که آقای غنی فقط به خاطر همراهی ظاهری با حرفهای ناگهانی ترمپ موضوع جنگ و انتقامگیری را مطرح میکند. غیر از آن، سیاستگذاران ارگ تا حال نشان ندادهاند که از نظر آنها روند مصالحه با بنبست مواجه شده و قرار است چه تغییراتی در رویکرد دولت در قبال طالبان به وجود آید.
با توجه به تلاشهای ناکام برای مصالحه و حملات پیوستهی طالبان بر اهداف غیر نظامی، در داخل افغانستان هرگز خوشبینیای نسبت به صلح با طالبان وجود نداشته است؛ چون پاکستانیها و طالبان در عمل ارادهی گفتگو و اتخاذ رویکرد سیاسی را از خود بروز ندادهاند. پاکستانیها توقع دارند که افغانستان در سیاست خارجی و داخلی خود به عنوان یک کشور زیرحمایت اردوی پاکستان عمل کند. طالبان هم با توجه به گسترش ساحهی نفوذ و سازماندهی حملات گستردهی تروریستی بر پایتخت، اعتراف حکومت افغانستان به فروپاشی اردوی کشور پس از خروج امریکاییها و قطع کمکهای بینالمللی، اختلافات شدید درونی و تهدید چهرههای شاخص داخلی به شورش و نافرمانی عمومی وناتوانی حکومت به اعمال فرامین و قوانینش، دلیلی برای امتیازدادن و نشستن با حکومتی که خود امیدی به آیندهاش ندارد، نمیبینند. از این رو، موضعگیری جدید حکومت مبنی بر دستیابی به صلح از طریق فشار سهمگین نظامی بر طالبان نتیجهی ناگزیر این وضعیت است. اما آیا در این کار موفق خواهد شد؟
صلح از موضع قوت
منتقدان حکومت افغانستان همواره گفتهاند که صلح از موضع ضعف معنایی ندارد و سودی جز دادن امتیازهای کلان به طالبان و پاکستان در پی نخواهد داشت. حکومت افغانستان در یک دهه گذشته تلاش کرده است که موضوع طالبان را از طریق غیرنظامی حل کند و در برابر این گروه بیشتر موضع تدافعی داشته است؛ چون سیاستمداران افغان، به ویژه در زمان آقای کرزی باور داشتند که جنگ موجود دسیسهای امریکایی برای تداوم حضور این کشور در منطقه بوده است بنابراین با دوام جنگ، افغانستان، به ویژه مناطق پشتوننشین ویرانتر و بیثباتتر خواهد شد.
اما حکومت افغانستان همیشه تجارب کشورهای دیگر را نادیده گرفته است. این که یک دولت در مقابل گروههای شورشی و جنایتکار نمیتواند از موضع ضعف و امتیازدهی، به اهداف خود دست یابد. این را نیز باید افزود که حکومت به خاطر ناکامی در اصلاح نهادهای نظامی، امنیتی و ملکی خود توانایی لازم را برای مهار گروههای شورشی به دست نیاورده است. حتا اگر حکومت تمام قوا و منابع خود را در برابرگروههای تروریستی – شورشی بسیج کند به دلیل ضعفهای ساختاری، حمایت کامل پاکستان از طالبان و موجودیت پناهگاههای امن در خاک این کشور برای رهبران نظامی و سیاسی طالبان و گروه حقانی، در استراتژی نظامی خود موفقیت چندانی به دست نخواهد آورد.
در این وضعیت، حکومت افغانستان باید طالبان و شبکهی حقانی را به عنوان دشمن رسمی خود به رسمیت شناخته، نهادهای نظامی و استخباراتی خود را اصلاح کرده و تنشهای داخلی خود را حل کند تا بتواند طالبان را از موضع قوت وادار به صلح و مذاکره کند. غیر از آن نه طالبان و نه پاکستانیها با رییس جمهوری که در مصاحبهی تلویزیونی خود میگوید که نیروهای نظامیاش فقط شش ماه پس از قطع کمکهای خارجی دوام آورده میتوانند، مذاکره نمیکنند. زیرا آنها میتوانند تا زمان خروج نیروهای امریکایی از افغانستان صبر کرده و جنگ را ادامه دهند. اگرچه طالبان دولت کابل را سقوط ندادهاند، تداوم جنگ برای آنها یک پیروزی به حساب میآید.
ما و تهدید حیاتی برای پاکستان
یک مساله برای ما روشن است: طالبان صلح نمیکنند، چون پاکستانیها صلح و تقویت دولت افغانستان را به نفع امنیت و منافع ملی خود نمیدانند. زیرا جنرالان پاکستانی، افغانستان را در کنار هندوستان دشمن حیاتی خود، جبههی دوم هندوستان برای تهاجم و تجزیهی پاکستان به حساب میآورند. از نظر آنها مسالهی خط دیورند، پاکستانستیزی جریانهای عمدهی داخلی و روابط نزدیک سیاسی و اقتصادی افغانستان با هندوستان، مصادیق همپیمانی استراتژیک کابل و دهلی جدید علیه اسلامآباد است.
استراتژیستهای اردوی پاکستان، به سبک استراتیژیستهای بریتانیا در قرن نوزدهم در بازی بزرگ آن با روسیه تزاری، برای نزدیک نشدن هند به مرزهای شرقیاش، میخواهند که افغانستان به دولتی حایل زیر حمایت پاکستان بدل شود.
از این رو، پاکستانیها میکوشند که از طریق طالبان به این هدف خود برسند. طبیعی است که تا زمانی که پاکستان از طریق یک جنگ دوامدار داخلی حکومت افغانستان را ضعیف نگهدارد، از طالبان حمایت خواهد کرد.
حکومت افغانستان باید بپذیرد که مصالحه با پاکستان در حال حاضر ممکن نیست. چوندر میدان نبرد با طالبان دست بالا ندارد، روابط اقتصادی و سیاسیاش با دهلی نو به حال گذشته باقی است و ارگ به صورت رسمی خط دیورند را به رسمیت نمیشناسد. در چنین حالتی، تا زمانی که حکومت به لحاظ نظامی، سیاسی و اقتصادی استحکام لازم را به دست نیاورد و چشمانداز پیروزی طالبان را تیره ننماید، تغییر در سیاستهای پاکستان ناممکن است. تنها شاید فشارهای کمرشکن اقتصادی و نظامی امریکا، از جمله قطع دسترسی پاکستان به سیستم نظامی امریکا و کشورهای ناتو و به تبع برهم خوردن توازن نظامی هند و پاکستان در سطح متعارف غیر هسته ای، و همچنان تحریم حامیان طالبان در اردوی پاکستان به افغانستان در مذاکراتش با اسلامآباد و نیروهای دست نشاندهاش در افغانستان کمک کرده بتواند.
توهم اجماع منطقهای
آقای غنی در روزهای اول حکومت خود تلاش کرد تا با امتیازدهی به پاکستانیها و نزدیکی به چین برای متقاعد ساختن اسلامآباد به حمایت از روند صلح در افغانستان، موضوع جنگ با طالبان را پایان داد. اما بنا به گفتهها، لیست توقعات بالا بلند پاکستانیها از افغانستان چیزی جز تسلیمی مطلق افغانستان و دادن اختیار امور داخلی و خارجی به جنرالهای پاکستانی نبود. چینیها نیز در عمل کار جدی با پاکستان نکرده و نقش فعالی برای آوردن صلح در افغانستان از طریق اعال فشار بالای پاکستان به عهده نگرفتند.
روسها و ایرانیها نیز بهجای همراهی با حکومت افغانستان، باب تماس و تعامل با طالبان را بازکردهاند که آشکارا نشاندهنده بیاعتمادی آنها به بقای حکومت افغانستان پس از خروج نیروهای امریکایی از این کشور و بازگشت احتمالی طالبان به قدرت، بوده است. آقای غنی در سیاست جلب اجماع منطقهای برسر صلح در افغانستان شکست خورده است. چون کشورهای منطقه اعتمادی به آیندهی سیاسی و نظامی حکومتش ندارند و او را چیزی جز مهرهی امریکاییها در بازیهای منطقهای حساب نمیآورند.
واقعیت این است که اجماع منطقهای بر سر صلح و ثبات در افغانستان زمانی ممکن است که یک دولت قدرتمندتر و باثباتتر در کابل روی کاربیاید. وابستهگی شدید مالی و نظامی افغانستان به ایالات متحده از یکسو و شکنندهگی نظامی و سیاسی دولت افغانستان از جانب دیگر باعث شده است که کشورهای منطقه، افغانستان را دولتی بیثبات و وابسته به غرب به حساب آورند و مداخلات خود را ادامه دهند.
در حال حاضر این نکته را نیز نباید در معادلات منطقهای نادیده گرفت که جناحهای سیاسی در کشور به یکی از قدرتهای منطقهای وابستهاند. ترکها از نیروهای سیاسی ازبیک، ایرانیها از نیرویهای شیعه، پاکستانیها از جریانهای مذهبی پشتون، روسها از جریانهای سیاسی نزدیک به جمعیت اسلامی و تاجیکهای افغانستان و ایالات متحده و بریتانیا از تکنوکراتهای پشتون در ارگ حمایت میکنند. هر یک از این جریانهای سیاسی افغان اقدامات و مواضع خود را در همراهی با حامیان منطقهای و بینالمللی خود تنظیم میکنند. در این حالت، شکلگیری و استحکام دولت ملی در اثر مداخلات خارجی و وابستهگی سیاسی و نظامی جریانهای داخلی به خارج با تنشها و بنبستهای کشندهای روبهرو است که در اثر آن افغانستان نتوانسته است به عنوان بازیگری مهم جایی در میز قدرتهای منطقهای داشته باشد.
نویسنده: صمد دلاور
