من طالبان را نمیبخشم
در میان تمامی این روایتها، با مردانی مواجه شدهام که بار سنگینی از سوگ و سکوت را به دوش میکشیدند؛ سکوت ناشی از یک باور غلط و جنسیتزده به احساسات که معتقد است یک مرد نباید گریه کند.

قصه فقط قصهپرغصه پایتخت نیست، روایتها هم انگشتشمار نیست، پیکرهای مرمیخورده و خونین و پاشان شده در زیر خاک هم کم نیست. آلام التیام نیافته بازماندهگان هم هر روز بیشتر میشود. این داغ در این سرزمین سرد نمیشود. مادامی که هنوز پسر به خاک سپرده نشده، برادر کشته میشود و تا وداع با برادر تمام نشده، دیگری به خاک میافتد و این دور تسلسلِ وداعهای ناخواسته و اجباری چه زخمی زده بر قربانیان جنگ. یک روز قصه زنی در کابل است، روز دیگر مردی در مشرقی، روز دیگرش کودکی در شمالی و در آخر روز از مرگ ما فقط اعداد میماند، چند کشته و چند زخمی…
در میان تمامی این روایتها، با مردانی مواجه شدهام که بار سنگینی از سوگ و سکوت را به دوش میکشیدند؛ سکوت ناشی از یک باور غلط و جنسیتزده به احساسات که معتقد است یک مرد نباید گریه کند. ذاکر یکی از آنها است، مردی میانسال با لهجه شمالی که از چشمانش غم میبارد، اما کوشش میکندخود را از دست ندهد. تقلا میکند، اما گاهی در بین صحبتها نمیشود خود را کنترل کرد، مخصوصاً آنجا که او مانده و سه جنازهای که باید به تنهایی بر دوش بکشد، صورتش را برمیگرداند، کلاهش را از سر برمیدارد و اشکهایش را پاک میکند. میگوید: «طالبان را نمیبخشم!»
ذاکر در حمله شبانه طالبان بر روستای «دالان» ولسوالی شولگره بلخ سه عضو خانوادهاش را از دست داده است. روایت خیلی دور نیست، فقط چند ماه پیش، روزهای آخر ماه حمل.
شب سیام ماه حمل امسال، طالبان نیمهشب بر روستای دالان شولگره حمله کردند. فردای آن روز اعلامیههای خبری، حاکی از درگیری میان طالبان و نیروهای خیزش مردمی بود. ساکنان دالان اما چیز دیگری میگویند، اینکه هدف طالبان، پاسگاههای خیزش مردمی نبوده، بلکه غیرنظامیان در چهاردیواری خانههایشان بودهاند. در آن حمله برادر، خواهرزاده و یک عضو دیگر از خانواده ذاکر جان باختند.
دالان، قریهای واقع شده در میان شولگره و چهارکنت که ناامنیهای زیادی را همواره شاهد بوده است. یک نمونه آن همان روزهای پایانی ماه حمل است که طالبان مسلح دروازه خانهها را میزدند و عشر و زکات میخواستند. ضربالاجل برای پرداخت عشر و زکاتها از سوی آنها اعلام میشود، اما کار به پایان ضربالاجل نمیرسد و حمله شبانه صورت میگیرد.
بهار بود و فصل کشتوکار. امید ساکنان دالان برای یک سال پربرکت، همین بهار است. هر چند ناامنی بر این روستا و قریههای اطراف سایه انداخته، اما انتظار به فردای بهتر هنوز در وجود این مردم سوسو میزد. محمدظاهر قرار بود در روزهای آینده پدر شود، جواد ۱۸ ساله آمادهگی رفتن به دانشگاه گرفته بود و محمد هم روزهای عادی خود را در میان کشتزارها سپری میکرد.
در آن روزها، ذاکر در کابل بود. آخرین اخباری که از خانواده نسبتاً پرجمعیتش در دالان داشت، به او اطمینان داده بودند که تا حدودی همه چیز بر وفق مراد است. به محمدظاهر برادرش، جواد خواهرزادهاش و محمد پسر عمهاش وعده داد بود که دست پُر به قریه آباییاش بازخواهد گشت. چند تجلیل در راه بود، ورود به دانشگاه، قدم نو رسیده و جشن شکرانهگی کشتوکار.
بیستوهشتم حمل ۱۳۹۹ سروصدایی در دالان برپا شد؛ دقالبابهای کوبنده و قهرآمیز و فریادهای خشن. طالبان مسلح عشر و زکات میخواستند. چندی قبل هم این موضوع تکرار شده بود و تلاش قریهداران دالان برای حل این مشکل از طریق حکومت محلی در مزارشریف بینتیجه ماند. ضربالاجل تعیین شد، فقط تا سیویکم ماه حمل. یک و دو روز در رعب گذشت، شماری از ساکنان روستا، شبانه ترک خانه و کاشانه کردند و شماری هم ماندند. خانواده ذاکر در دالان ماند.
شب بود و فردا پایان مهلت. دقایقی مانده به بامداد، همه ناگهان با صدایی مهیب از خواب برخاستند. حمله شده بود. صدای مرمیهای هوایی و راکتپرانیها یکی پس از دیگری به گوش میرسید. مردان، زنان خانواده را در پستویی پناه دادند که ناگهان قسمتی از سقف با صدایی مخوف آوار شد بر محمدظاهر، جواد و محمد. دیگران جان سالم به در بردند، اما پیکرهای این سه تن در چهاردیواری خانهشان غرق در خون شد. در همان حال هم مرمیهای هوایی فرود میآمد. نیمههای شب تلفن ذاکر زنگ خورد. نازیه بود، همسر برادرش. گفت: «لالا، طالبان حمله کدن، بیا که مردهای خانه ره کشتن!»
اوج همهگیری کرونا بود و قرنطین. ذاکر به هر موتروانی زنگ میزد، ولی کسی در آن نیمهشب به طرف مزار نمیرفت. نمیدانست چه باید بکند، فقط هر چند دقیقه تلفنی به خانوادهاش در دالان زنگ میزد. از هر ۱۰ بار یک بار وصل میشد. فردای آن روز خود را به دالان رساند. روستای تقریباً خالی از سکنه، رخت سیاه به تن کرده بود. در آن حمله نه نفر جان باختند که سه تن از آنها از خانواده ذاکر بودند. رفتوآمد ممکن نبود. برخی از اقوام، نتوانستند خود را برسانند. در دالان هم کسی نمانده بود که ذاکر را یاری کند. صدای ناله زنان از داخل خانه و سه جنازه خونین روی حویلی و ذاکر که باید هر سه را به تنهایی بر دوش میکشید.
حالا پس از چندین ماه، ذاکر هنوز به روزهای عادی زندهگی برنگشته است. فشارهای روحیاش در میان صحبت را در بازی با دستانش پنهان میکند. میگوید: «فقط چند روز تیر شده بود که برادرزادهام به دنیا آمد، حالی نهماهه است.» باز هم کلاهش را از سر برمیدارد، صورتش را پاک میکند و ادامه میدهد: «نه ظاهر ماند که طفلش ره ببینه، نه جواد ماند که محصلیاش ره تجلیل کنیم و نه محمد ماند، خی کشتزارها بیمحمد چه خاد شد؟ مه چه قسمی طالبان ره ببخشم؟ ای که در هر حمله چه سر خانوادههای بیگناه میارن، قابل بخشش است؟ اگه تیم مذاکرهکننده و صلح یک پروژه و معامله نیس، خی از طرف ما هر گپی ره نزنن، صدای خود ما ره به طالبان انتقال بتن. مه خو نمیبخشم… طالبان ره به والله نمیبخشم.»
