نامه زنی که همسرش را روزِ چهارشنبه از دست داد

ای آفریدگار همسرم! پنج روز میشود که توان از من میگریزد، وقتی نامِ او را در حضور من زمزمه میکنند، از کنارِ درختی خاکستر شدۀ میگذرم. بادی نرم و نابهنگام میوزد سبکسرانه با بویی از پاییز.
قلب من از آن خبرهای بد میشنود، خبرهایی که از حوالی یک چهارشنبۀ رستاخیز گون میآیند. او زنده است و نفس میکشد، اما غمی بهدل ندارد.
ای آفرینشگر همسرم! پنج روز میشود با درخت، با دیوار، با آب و خاک حرف میزنم، کاش یک عابر مثل او از این کوچه میگذشت و میگفت او زنده است، لبخند میزند، اما از سرکار بر نمیگردد، زنگ نمیزند، و دیگر هرگز گونههایم را بامدادان بهسان آفتاب نمیبوسد. همهزنانِ محلهمان آمدهاند که بگویند او رفتهاست، همسایهها میگویند او رفتهاست، رییس دفتر شان میگویید او رفت و رفت… اما من باور نمیکنم، او زنده است، دارد لبخند میزند. اما نمیدانم چرا گوشیام زنگ نمیخورد، شاید شمارهام را گم کردهاست.
ای خالقِ عالم و آدم! باتو حرف میزنم، اینک بدنم سرد شدهاست، گوشهایم همینطور، صدا را میشنوم، آدمها را میبینم، صدایی در گوشم طنین انداخته است، صدایی که میگویید برای دومینبار صغیره (یتیم) شدهای! وقتی کودک بودم در یکی از روزهای هفته، پدرم رفت و رفت… و هرگز بر نگشت. آنهنگام بهمعنای دقیق «صغیره» پی نمیبردم. حالا پنج روز میشود که احساس میکنم یتیمی یعنی چه؟! یتیمی یعنی در میان انبوهِ از آدمها تنهایی، بیکسی را نمیشود نوشت، سرود و تفهیم کرد. بیکسی انگار یک درکِ فرازبانی است. وقتی همهکس بتو زُل میزنند و حرف نمیزنند، وقتی به تابلویی تماشایی تبدیل میشوی و جهیدن میگیری بهصفِ مردگان.
ای خدای رحمتگر مهربان! مرا در این جهنمِ خاورزمین زن آفریدی، سکوت کردم و اعتراضی نکردم، پدرم را گرفتی، خود را بهبیخیالی زدم، بزرگ شدم، اما اینک همسرم را گرفتهای چهطور سکوت کنم؟ چهگونه به مهربانی و عدالتت اعتراض نکنم؟ من زنم، توش و توانم تمام شدهاست. در برابر پرسشهای این طفل سهساله به زانو در آمدهام، ذوب شدهام، وقتی میگویید چرا پدرم بر نمیگردد؟ میخکوب میشوم، آوار میشوم، در میان اشک و آه تمام میشوم. خدایا میتوانی از آن بالا کمی پایین بیایی و ببینی، وقتی طفل سهساله بعد از شش روز انتظار، دیگر غذا نمیخورد، حرف نمیزند، گونههایش را روی قابِ عکس پدرش میگذارد و بهخواب میرود. خدایا! این معاشقه کودک با عکس مرا تکهتکه میکند، از ارتفاع هزار متری پرتم میکند.
همسر عزیزم! اینک به ناچار باور میکنم که بهسفرِ بیبازگشت رفتهای. اینک واپسین بوسهات را قاب میکنم و میآویزم به سینۀ دیوار و زندگیام را بهسان سیب دو نصف میکنم، زندگی در آغوش تو و زندگی بیآغوش تو! لبانم را بخیه میزنم با آخرین صبح چهارشنبه و با رسن خاطراتت کمرم را محکم میبندم. بچهها را بهجای تو هم میبوسم. بهجای تو برایشان پند و موعظه میگوییم، همانطور که من بیپدر بزرگ شدم اینان نیز بزرگ میشوند. همسر خوبم! سلام مرا به پدرم برسان، دلم برایش تنگ شدهاست، همیشه جای بوسههایش روی گونههایم خالیست. همینطور که بعد از این جای بوسههای تو!
با محبت تمام همسر تو!
سعادت موسوی
