تحلیل و نقد نظریه سعادت فارابی
هرچند گسترة دانش فارابی بسیار زیاد است و حتی ریاضیات و موسیقی را هم دربرمیگیرد, ولی بیتردید درخشش اصلی او در حوزهة فلسفة عملی است به طوری که به درستی وی را بنیانگذار فلسفه سیاسی در جهان اسلام نامیدهاند.

مهارت و جامع بودن فارابی در شرح منطق ارسطو اعجابآور است, بهطوری کهابنخلدون میگوید: فارابی برای مهارت و برجستگی که در منطق نشان داد، به نام معلم ثانی معروف شد.
آثار فارابی در طبیعیات و مابعدالطبیعه نیز همانند آثارش در منطق، به حق او را در میان فلاسفهاسلامی از مقامی تردید ناپذیر برخوردار میسازد.
هرچند گستره دانش فارابی بسیار زیاد است و حتی ریاضیات و موسیقی را هم دربرمیگیرد, ولی بیتردید درخشش اصلی او در حوزهه فلسفه عملی است به طوری که به درستی وی را بنیانگذار فلسفه سیاسی در جهان اسلام نامیدهاند.
برخی از محققان معتقدند فارابی در فلسفه عملی بیشتر گرایش افلاطونی دارد; یعنیبیش از هر چیزی به فلسفه نظری و نقش مابعدالطبیعه در سعادت انسان بها میدهد و از اینروی دو اثر فارابی در حوزه سیاست یعنی السیاسه المدنیه و المدینه الفاضله سرشار از مباحث مابعدالطبیعه است.
ویژگیهای صوری سعادت
فارابی ابتدا به بیان ویژگیهای صوری سعادت، بدون اشاره به ماهیت و محتوای آن میپردازد; بدین معنا که هرکس هر تحلیلی از ماهیت سعادت داشته باشد آن را واجد این ویژگیهای صوری میداند. نخستین ویژگی صوری سعادت، خیر بودن آن است. آدمی از آن روی درصدد یافتن سعادت است که آن را کمال خود میداند و هر کمالی که مورد طلب واشتیاق انسان باشد، خیر نامیده میشود.
از دیدگاه فارابی این فرض ممکن نیست که کسی سعادت را چیزی بداند که در واقع آن را برای خود کمال نمیداند, چون طلب سعادت، چیزی جز طلب کمال نیست. پس «سعادت به طور مطلق خیر است»
البته خیرهایی که آدمی برمیگزیند فراوان است, پس ناگزیر باید درباره نوع خیربودنسعادت توضیحی داده شود. فارابی هم مانند ارسطو خیرها را دو نوع میداند: خیرهایی که مطلوبیت ذاتی دارند و به خاطر خودشان مورد اشتیاق آدمی قرار میگیرند و خیرهایی که مطلوبیت ذاتی ندارند; اما چون وسیله رسیدن به مطلوبهای دیگرند، مورد اشتیاق انسان قرار میگیرند ومطلوبیت غیری دارند. خیرهای ذاتی نیز دو نوعند: بسیاری از این خیرها علاوه بر مطلوبیت ذاتی، مطلوبیت غیری هم مییابند, مثلا علم و دانش افزون برمطلوبیت ذاتی میتواند, وسیله ای برای رسیدن به مطلوبهای دیگر مانند شهرت و ثروت باشد. اما برخی از خیرهای ذاتی, هرگز برای رسیدن به چیز دیگری درخواست نمیشوند, بلکه همواره بخاطر خودشان مطلوبند.
در بازشناسی نوع خیر بودن سعادت, فارابی میگوید:
چون میبینیم, سعادت چیزی است که هرگاه حاصل شود, دیگر بعد از آن غایتی نیست که درخواست شود، پس سعادت برای خود برگزیده میشود و هرگز برای چیز دیگری درخواست نمیشود. در نتیجه سعادت سزاوارترین، برترین و کاملترین خیرهاست.
دومین ویژگی صوری سعادت, یعنی برتری آن بر خیرهای دیگر، روشن است، زیرا سعادت آخرین پاسخ به پرسش در مورد چرائی جستوجوها و درخواست¬های بیشمار انساناست و نهاییترین غایت به شمار میآید.
سعادت افزون بر آنکه واسطه درخواست چیز دیگری نیست و چنان¬که گذشت, پس از آن چیزی نیست تا از رهگذر سعادت بدان دست یافت، اصولا چیزی است که با بودن آن, به چیز دیگری در کنارش نیازی نیست. وقتی سعادت را یافتیم به همراهش به چیز دیگری نیاز نداریم و هر چیزی کهچنین باشد, بیش از هر امر دیگری شایسته آن است که به تنهایی کافی باشد.
این بسندگی به خود, سومین ویژگی صوری سعادت در دیدگاه فارابی است, یعنی سعادت نه تنها برای چیز دیگری طلب نمیشود (برتری سعادت بر خیرهای دیگر)، بلکه در عرضآن هم چیزی به استقلال طلب نمیشود. (بسندگی به خود(
برتربودن سعادت, این احتمال را که مستقل از سعادت چیز دیگری مثلا قدرت همذاتاً مطلوبیت داشته باشد، نفی نمیکند, اما بسنده به خود بودن سعادت, چنین احتمالی را نفی میکند و در نتیجه اگر قدرت به صورت ذاتی هم مطلوب باشد, باز هم برای رسیدن به سعادت درخواست میشود.
درک و تصور این موضوع که چگونه چیزی در همان وقت که بخاطر خودش مطلوب است، بخاطر چیز دیگری نیز مطلوب باشد، یکی از دشوارترین مسائل مربوط به اخلاقارسطو است
فارابی میکوشد, از راه تحلیل ویژگیهای صوری سعادت, درک و تصور درستی از محتوایآن پیدا کند. ارسطو بدین منظور فرضیه¬های متفاوتی را میآزماید, مثلا این احتمال را که سعادت ثروت است, با ملاحظه اینکه ثروت مطلوبیت ذاتی ندارد، رد میکند وهمین طور در مورد فرضیه¬های محتمل دیگر نیز, براساس ملاحظه ویژگیهای صوری سعادت داوری میکند.
البته فارابی بدون اینکه به تفصیل فرضیه¬های مختلف و محتمل سعادت را بیازماید, میگوید: تنها فرضیه¬ای که میتوان آن را قبول کرد, این است که سعادت فضیلت است. کمال و خیر انسانچیزی جز فضیلت نیست و سعادت در واقع از رهگذر فضیلت حاصل میشود و بلکهچیزی جز همان فضیلتها نیست.
فارابی تصریح دارد که شناسایی سعادت از رهگذر عقل نظری صورت میگیرد و مربوط به قوه نظری عقل است.
ما سعادت را میشناسیم تا بتوانیم آن را برای خود ایجاد کنیم. بدین ترتیب به نظرمیرسد علم مدنی جزء علوم عملی است. اما فارابی پاسخ میدهد که آنچه علم مدنیدر صدد آن است, شناسایی کلی و عقلی سعادت است و چنین معلومی که کلی و بدونعوارض مشخص کننده وجودی است، هرگز نمیتواند به وسیله انسان وجود یابد. آنچه درعلم مدنی معلوم میشود, فقط صورت کلی سعادت و فضیلتهاست, مثلا این که سخاوت یاعفت چیست و چنین چیزی, تا با عوارض خاصی مثل مکان، زمان، اندازه و… همراه نشود, موجود نمیشود.
سخاوت یا عفتی که به وسیله انسان محقق میشود, فردی از آن کلی است وتا عوارض فردی آن معلوم نشود, نمیتواند به اختیار انسان موجود شود. پس قوهای درآدمی باید باشد تا افزون بر قوه نظری که صورت کلی سعادت و فضیلتها را مشخص میکند، عوارض و مشخصههای فردی آن را هم معلوم کند تا به وسیله آدمی قابل حصول گردد.
به نظر میرسد, دیدگاه فارابی در خصوص علم مدنی, متفاوت از دیدگاه ارسطو است; زیرا ارسطو تأمل و استدلال در حوزه امور انسانی را مربوط به حکمت عملی میداند و تصریح میکند که حکمت عملی هم با کلیات سر و کار دارد و هم با جزئیات.
اما در نظر فارابی علم مدنی یا انسانی جزء علوم نظری است و از فضیلتهای عقل نظری است و علوم نظری به طور کلی نمیتوانند چگونگی ایجاد چیزی و از جمله خود همین فضیلتهای نظری را به ما بیاموزند.
در واقع فارابی ازدیدگاهی درباره سعادت دفاع میکند که امروزه در فلسفه اخلاق معاصر به نام دیدگاه غایتجامع (inclusive end) معروف است. این دیدگاه سعادت را مفهومی میداند که منحل به فضیلتهای مختلف عقلی و اخلاقی است.
باید گفت که فارابی بیتردیدآموزههای مختلفی را از افلاطون، ارسطو و حتی اثولوجیای فلوطین (کتابی که فارابی و بسیاری از فیلسوفان مسلمان به غلط آن را نوشته ارسطو میدانستند) گرفته است, اما نمیتوان اندیشههای وی را تکرار آموزههای یونانیان دانست, اندیشه وی در همه جوانب فکر فلسفی چنان اصیل و بدیع است که میتوان گفت: وی آغازگر دوره جدیدی در فلسفه است که میتوان آن را دوره فارابی نامید.
نظریه سعادت فارابی به رغم نظم و نسق خوب و قوتی که دارد، اشکالات مهمی دارد کهبه برخی از آنها اشاره میشود.
یکی از مشکلات فراروی نظریه سعادت فارابی روشن نبودن جایگاه نیت در آن است.پرسش این است که آیا اگر کسی مثلا برای شهرت، ملکه راستگویی را در نفس خود حاصلنماید, با آنکه همین ملکه را برای مطلوبیت ذاتی خود راستگویی حاصل کرده است، ارزشاخلاقی یکسانی دارد؟
بدین ترتیب به نظر میآید نظریه سعادت فارابی حرفهای خوبی برای آموختن دارد, اما نمیتواند به عنوان تحلیلی کامل از سعادت انسان به حساب آید.
